بسم الله الرحمن الرحیم
سکوتی غم بار کوچه ها را فراگرفته٬بُغضی فروخفته راه گلوی چاه غربت را و کوچه های خاکی شهر حسرت دیدار قدم های مرد را با آن کفش های پر از وصله اش باید به گور ببرند٬انگار حکم تعطیل بر سر در کوچه هاگذارده اند و خاک غربت ومرگ بر سر و روی شهر پاشیده اند.
نجوایی موهوم میان مردم شهر دست به دست دهان ها و گوش ها می شود که حاکی از واقعه ای تلخ است٬خبر را دهان به دهان چرخانده و همه شنیده اند٬خانه ی مرد اما غوغایی دیگر است٬فوج فرزندان یتیم شهر که دیگر بار طعم تلخ بی پدری را می چشیدند به سمت خانه سرازیر است که"یدخلون فی دین الله افواجا"٬همه کاسه های شیرشان بر دست و اشک بر چینه ی چشم منتظرند بر اذن صاحب خانه برای ورود...
طبیب که انگار باری به سنگینی تمام کوه ها بر دوش دارد به سختی از جایش برمی خیزد و انگار حرفی دارد با اطرافیان مرد٬ولی چگونه بگوید این جمله های شوم و دردآور را که گویی کوهی عظیم را گذاشته اند میان گلویش:" جراحت بسیار عمیق است زهر کاری تر از آن که کاری بتوان کرد٬فقط شیر بیاورید تا کمی درد حاصل از زهر شمشیر التیام یابد"
ولی کدام شیر و کدام مرهم التیام بخش زهر کلام مردمی است که مرد را سال های سال خار در چشم و استخوان در گلو زخم می زدند باشمشیر زهرآلود زبان هایشان٬با تیغ برهنه و بی شرم نگاه هایشان آن روزها که در شهر نبی سلامش را جز نیشخند و طعنه پاسخی نبود و مرد مأمور به صبر وسکوت...
در خانه و بر بالین مرد شیران بیشه ی هاشم نشسته اند و اشکشان در چشم و بغضشان در گلو به چشم های بی رمق و بسته ی مرد می نگرند و به سیمای زردتر از دستمال پیشانی اش و در کنارشان شیر زنی نشسته و آرام اشک می ریزدکه قرار است چند صباح دیگر در این شهر قیامتی برپاکند و این بغض چندین ساله را بشکند و فاش بگوید مظلومیت اهل کسا را...
آه ای علی!ای مرد تاریخ!ای مظلوم اول!این لحظات٬لحظات شروع آرامش توست!چشم هایت را ببند وبه اندازه ی این سی وچند سال مظلومیت و صبر پس از رسول آرام بگیر٬آرام بگیر که دیگر حتی چشم هایت به این جماعت صد رنگ صدچهره نخواهد افتاد٬آرام بگیر و برای دخترت٬فاطمه ی ثانی ات دعا کن که فردا روز باید صدای پر عظمتت را بار دیگر برای این مردم سنگ صفت بی روح طنین انداز کند...
آرام بگیر!آرام بگیر که امشب محمد(ص)رسول خدا وفاطمه ات میزبان تواند و تو بر بال جبرئیل بر محضر خدا وارد می شوی و ندا می رسد:"سلام قولا من رب الرحیم""ادخلی فی جنتی ادخلی فی عبادی"ای نفس به اطمینان رسیده و ای جان پاکت با حق درآمیخته...
آرام بگیر!آرام بگیر و نظاره کن که در آخر کار مردانی غیور و بی باک از دیار پارس زیر بیرق فرزندی از سلاله ی پاکت که همنام توست به یاری فرزندت مهدی می شتابند و انتقام روز های مظلومیتت را خواهند گرفت٬آرام بگیر مولی...
امشب خدا برای علی گریه می کند
زهرا بر انزوای علی گریه می کند....